راه افتادیم… دل به جاده زدیم به سمت کاشان؛ شهری که قصه دارد، نفسهایش بوی گل محمدی میدهد و دیوارهایش هنوز صدای تاریخ را در گوش زمان زمزمه میکنند.
اولین قدمهایمان با بوی خاک نمخورده یکی شد. انگار خودِ زمین داشت با ما حرف میزد. از مسیر راه ابریشم گذشتیم، از کنار خانههایی که شکوهشان هنوز در قاب پنجرههای چوبی پیداست؛ رسیدیم به باغ فین، جایی که آب زلال و درختان تنومندش قصههایی شنیدنی برایمان داشتند.
کاشان، فقط یک شهر نیست… کاشان را باید با چشم، با گوش، با قلب لمس کرد.
در دل شلوغی و هیاهوی سفر، ناگهان به آرامش رسیدیم؛ مسجد زیبای آقابزرگ، جایی که آجر به آجرش، هنر و ایمان را به هم گره زده.
بعدش رسیدیم به گلابگیری… عطری که از دل هزار سال تاریخ برخاسته و هنوز هم جان تازهای میریزد بر هوای کوچههای کاشان.
و خانههای تاریخی… دیوارهایی که قصهها را نه فریاد، که پنهان کردهاند؛ در لابهلای آجرها، در رنگها، در نور پنجرهها.
این اردو برای ما فقط سفر نبود؛ یک تجربه بود، یک لمس عمیق از هویت و زیبایی، یک خاطره که تا همیشه در ذهنمان حک میشود.


