گاهی انسانهایی را میبینیم که مانند مرداری سرد و بیروحاند. با خود میگوییم شاید طوفانهایی گلستانهای قلبشان را خراب کرده است و شاید دیگر هیچ چیزی از زندگی نمیخواهند.
من همیشه با خود فکر میکنم بعضی انسانها هیچ حسی نسبت به این دنیا ندارند. هیچوقت شادیای که با دیدن کودکان خوشحال در قلبم شکوفه میزند را حس نمیکنند، هیچوقت گرمای فشرده شدن در آغوش پدر و مادر را درک نمیکنند و هیچوقت از لذت دیدن و شنیدن سر درنمیآورند.
همیشه آرزو میکنم کاش میتوانستیم سطلسطل رنگ به زندگی بیروح آنها بریزیم. کاش حتی به اجبار به آنها نشان میدادیم: «نرمی گلبرگهای گلها را لمس کن، با دقت به صدای عزیزانت گوش بده، بوی عطر مادرت را خوب استشمام کن و لحظههای عمرت را زندگی کن.»
خیلی از همان انسانها در ذهن خالی از احساسشان فکر میکنند زندگی باید زمینههای خوشحالی ما را فراهم کند؛ همه چیز آماده باشد تا شاید کمی لبخند بزنند. اما به نظر من، زندگی در لبخندها، در شادیها و حتی در اشکهای ماست. زندگی چیزی جز اینها نیست.
و باز هم به نظر من:
زندگی را نباید فقط زندگی کرد، باید حس کرد.
یسنا راحت/ دانش آموز پایه دهم علوم انسانی




